غزل سوره ی انگوربر روی متون آبی نگه دارید

شد بساط عقلم جمع ، شد ردیف شعرم جور 
بسمه تعالی عشق ، بسمه تعالی نور 
یاد آن نگاه مست جرعه ای بنوشانم 
یاد آن لب شیرین ، پرده ای بزن درشور 
دور من صدا و نور ، چشم بد از این جا دور 
نغمه هایی از عشاق پرده هایی از ماهور 
راحتم کن از اوهام ذوالجلال و الاکرام 
لا اله الا عشق لااله الا نور 
این طرف به من خیام می دهدسبو ازعشق 
آن طرف مرا عطار می برد به نیشابور 
یک غزل مرابیدل می کشد به حیرانی 
یک قدم مرا اقبال می برد سوی لاهور 
کهنه باده ای دارد طرز تازه ی صائب 
ازسرم نمی افتد نشئه های این انگور 
مانده برلبم انگشت بین حافظ و سعدی 
می دهد یکی حیرت می کند یکی مسحور 
قله قله های شعر هر یکی خدای شعر 
قدر این یکی مجهول ،شان آن یکی مستور 
این روایت عشق است این تلاوت عشق است 
آیه هایش ازمستی است سوره هایش از انگور 
حلقه حلقه از هوهو رشته رشته از حق حق 
این طناب را بستند دور گردن منصور 
بی تو برنمی تابم بودن مجازی را 
ربنا نمی خواهم چشم از حقیقت کور 
بس که حیرتم دادی گم شدم دراین وادی 
اهدنا الصراط العشق اهدنا الصراط النور 

عباس شاه زیدی/1388